تبليغاتX
همیشه دیر رسیدیم
گذران روزهای زندگی مان هم مثل همه آن چیزهایی که  از چین وارد میکنیم ، تقلبی و بی مصرف شده ،  لم دادن روی کاناپه با کنترلی در دست و عوض کردن مدام کانالها ، خوردن چیپس و شکستن تخمه ، فرو رفتن در اوهام عشقولانه ها و به سکس و خیانت فکر کردن ، سر کشیدن یک قوطی آبجوی تقلبی ، تلو تلو خوردن و از گیاه بالا رفتن ، بستن محکم چمدان تخیلات ، تخیلی دور دور تر از آبادی . بخواب عمیق رفتن و دیدن خوابی خوش ، خواب پروانه شدن . بیدار که میشوی میبینی هنوز همان کرمی ، با پیله ایی تنیده از نخی فولادی به دور دست و پای خود ، امید رهایی از این بند ......... محال است .  کاش در سکوت سنگین این روزها به خوابی  طولانی فرو می رفتم طولانی تر از خواب اصحاب کهف . کاش روز بیداریم پیامبری ظهور کرده باشد  ، این پیله پولادین را بشکافد و مرا از همه این کابوسها برهاند .

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند.

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

پی نوشت : شعر از حمید مصدق

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:41 توسط کیومرث |

وقتی هر چه بیشتر خودت رو به خریت میزنی ، لال می شی و سکوت رو زمزمه میکنی انگار صدای بوق و کرنای دروغ هر لحظه بلند تر و بلند تر شنیده می شه تا جایی که احساس  می کنی  گوشات داره کر می شه . خریت و سکوت دروغ  رو بیشتر  به وجد می آره  وبا همراهی   زر و زور تزویر بلند گو ی صدا و سیما رو بدست گرفته و شعورت رو نشانه میره ، کمر به قتل همه واقعیتهایی که با پوست و گوشت و استخوان اونا رو لمس میکنی میبنده ، تو رو به این باور میرسونه که تو خودت رو به خریت نزدی بلکه ذاتاً خر بدنیا اومدی . با سکوتت یک نمایش اجرا میکنه ، یک نمایش دیدنی و تو قزبانی این نمایش خواهی بود ، سکوتت رو رضایت و فریادت رو  حمایت جلوه  میده و تو باور میکنی .................

با دیدن همه این نمایشها حالا موندم که آیا من خودم رو به خریت زدم یا کلا خر بدنیا اومدم . 


+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 15:27 توسط کیومرث |

 در دنیایی که آب در هاون می کوبند٬ بی خبری و همرنگ جماعت شدن ٬ داشتن گوشهایی کر و چشمانی کور ٬ چه نعمت بزرگی است ٬ بقولی دیگر  دهان را جز برای خوردن باز نکنید که رمز موفقیت و آسایش تن در این شعار است ( بیائید با هم بچریم که چریدن حق مسلم ماست ) .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 22:50 توسط کیومرث |

این روزها دلم بد جوری هوس یه مرخصی کرده ، البته نه از محل کارم ، بلکه از این روزهای کسالت بار زندگی . چه خوب میشد اگر زندگی هم مرخصی  داشت ، مثل اصحاب کهف یا حداقل چند روزی از سال ، مخصوصا  روزهایی که دنیا بر وفق مرادت نمی گرده . کاش گردش روزگار هم مثل بازیهای ورزشی نیمه نیمه ایی برای استراحت داشت و میان دو نیمه کمی استراحت میکردم و خدا هم در این فرصت تبلیغ  شراب و حوری بهشتی رو پخش میکرد .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:6 توسط کیومرث |

صدای پای باران را دوست دارم چون هنوز تو را به یادم می آورد .

این چند سال را که آسمان زمستان هم دوریت را ناله میکرد گریستم

پا به پای صدای باران .

میدانم که این هوا را دوست می داشتی

من هم.

بعد از  تو  فراموش شدم

تنها روزهای بارانی اشکهایم سراغی از من میگیرند و احوالی از تو میپرسند .

رفتن هنوز زود بود .

زود .

پی نوشت : به یاد پدر و  اولین بارانی که امسال در بوشهر باریدن گرفته .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:45 توسط کیومرث |

فردای روز بدنیا آمدنمان مراسم خاکسپاری آرزوها بود . مام وطن سیه پوش ما را در آغوش گرفت و پستانک لالایی دروغ بر دهانمان گذاشت تا از  یادمان برود که آرزویی هم داشته ایم . روز ها از پی آنروز گذشت و گذشت . برگه های تقویم را ورق میزنیم تا ببینم خوش ترین روز عمرمان تا به امروز   کدام بوده است . برگه ها و عددهای پشت سر هم ٬ روز  ٬ ماه و سالش فقط یادآور دردند برای ما ٬ لبریز از حادثه ٬ جنگ ٬ بیماری ٬ گرسنگی ٬ اشک ٬ تنهایی ٬ دوری و ناخوشی. ورق ها و عددهایی که صف کشیده و زخم زده اند به جان و زندگیمان . انگار کسی نگذاشته است بی هیچ دغدغه ایی بحندیم  و لبخند را بر لبانمان خشکانده اند. سالهاست خبر خوشی برایمان نرسیده . شب هایش را هم راحت نبودیم ٬ چگونه میخوابیدیم ؟ وقتی مادرانمان از سر دلتنگی زار میگریند در خواب . روزهای تکرای ٬ تکرار درد بوده اند برای ما . مدام روی بد زندگی را نشان مان داده اند و به ریشخند گرفته اند ما را ٬ غذاب مان دادند ٬ گره پشت گره ٬ گره های کور زندگی . ورق های سیاه و عددهای شوم مثل پیچکی هرز به جانمان پیچیده اند و به زمینمان میزنند . انگار برق اشکهایمان همیشه یکنفر را به سر شوق می آورد که اینطور می گریاند ٬ مگر چشمهایمان چقدر طاقت دارند .

پی نوشت : مطلب تکراری .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:14 توسط کیومرث |

تعطیلات تابستان به پایان رسید ، ماه مهر در سرزمین مهرورزی ، در این جغرافیای خسته و بلاتکلیف که دامن پر خارش را تا آخر دنیا کشیده آغاز شد . فردا دانش آموزان و دانشجویان در راس ساعت عقب مانده از روزگار ، مثل همه احاد ملت ، کار گران ، کارمندان ، زحمتکشان و خیل عظیم بیکاران و سماق مکندگان ،  قدم به  کوچه و خیابانی خواهند گذاشت که نشاطی مضاعف دارد و رنگی دیگر .......  انان خواهند دید ، با چشمان خویش که چگونه اقتصادشان متحول گردیده و همه چیز تغییر کرده ، آری همه چیز تغییر کرده  ، جز رنگ نان ،  نان همیشه غمگین که  مردمان را سرا پا تقصیر کرده  و گردن نهاده اند  به حکم تقدیر ٬ خادمند ملک را و دولت ٬ سر فراز در اوج ذلت .

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 14:26 توسط کیومرث |

هر سال از سفر که برمیگردم ، از کنار همه آن کسانی که به غایت دوستشان دارم و جبر زمانه بی خبر از دلتنگیهای من این خط فاصله را رسم کرده است . شوکه می شوم ، مستاصل ، چشمانم می شود چشمه و اشک از آن می جوشد و می جوشد . کم کم کنار می آیم با این درد ، با این دلتنگی ، اشکهای بی صدا همچنان . ماهها میگذرد و هنوز عادت نمی کنم به نبودنشان ، صدای خنده هایشان را می شنوم و مهربانی بی پایان شان را لمس می کنم . به سال که می رسد دیگر خبر از آن دلتنگیهای بی امان و اشکهای پنهان نیست ،   انگار همه چیز را فراموش کرده ام . اما دوباره تابستان و سفر و تکرار درد. هیچ کس نمی تواند عمق درد دیگری را درک کند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:28 توسط کیومرث |

زمان در من شکسته است و تیک تاک ثانیه ها صدای مهیب ناقوس های مکرر مرگ شده اند . دیگر چیزی را به یاد نمی اورم ، شاید جایی در زمان جا مانده ام  ، نمی دانم . دلتنگ شکلکهای جوانی خویش در چهل توی بی تصویر آینه شده ام اما آنسوی آینه تصویر من نیست . انگار در تاریکی لحظه ها گم شده ام . اگر مرا یافتی خبرم کن مرا با تو سخنی هست از سر دلتنگی و شکایتی شاید .........................

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 22:0 توسط کیومرث |

گاهی اوقات همه دوست دارند اما اونی که دوست داری دوست داشته باشه دوست نداره...

گاهی اوقات همه هستن اما اونی که دوست داشتی باشه نیست ...

گاهی اوقات همه تولدت رو بهت تبریک می گن اما اونی که از همه بیشتر دوست داشتی ازش تبریک بشنوی بهت تبریک نمیگه...

گاهی اوقات مجبوری بخندی اما ته دلت داری گریه می کنی...گاهی اوقات با اینکه دوست داری جایی بری دوست(رفیق) نداری که جایی بری....

گاهی اوقات دلت تنگ میشه واسه همه دلتنگیها...

گاهی اوقات با اینکه اصلا وقت رفتن نیست زود وقت رفتن می رسه...

گاهی اوقات بی خداحافظی می ری چون دوست نداری خداحافظی کنی...

گاهی اوقات محتاج سلام نیستی اما اون سلامیکه دنبالش می گردی نیست ...

گاهی اوقات تلاش می کنی همه چیو فراموش کنی اما بازم می رسی به نقطه ی اول ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:36 توسط کیومرث |